جایی برای گفتن

خودتان سایت بسازید Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
پنجشنبه 22 آذر ماه سال 1386
قدردان خاطره ها

زندگی کتابی است پرماجرا ، هیچگاه آنرا به خاطر یک ورقش دور مینداز......

 

وقتی برگهای پاییز رو زیر پاهایمان له میکنیم....

یادمان باشد...

روزی به ما نفس هدیه میکردند....

یکشنبه 18 آذر ماه سال 1386
دل من

شیشه ای می شکند...

 یک نفر می پرسد...چرا شیشه شکست؟ مادر می گوید...شاید این رفع بلاست.

 یک نفر زمزمه کرد...باد سرد وحشی مثل یک کودک شیطان آمد. شیشه ی پنجره را زود شکست.

کاش امشب که دلم مثل آن شیشه ی مغرور شکست، عابری خنده کنان می آمد... تکه ای از آن را برمی داشت مرهمی بر دل تنگم می شد... اما امشب دیدم... هیچ کس هیچ نگفت غصه ام را نشنید... از خودم می پرسم آیا ارزش قلب من از شیشه ی پنجره هم کمتر است؟دل من سخت شکست اما، هیچ کس هیچ نگفت و نپرسید چرا ؟

ترامن چشم در راهم............

از نوشته های یک دوست

چهارشنبه 14 آذر ماه سال 1386
مثنوی پریشانی

این مثنوی حدیث پریشانی من است

بشنو که سوزنامه ویرانی من است

امشب نه اینکه شام غریبان گرفته ام

بلکه به یمن آمدنت جان گرفته ام

گفتی غزل بگو -غزلم-شور و حال مرد

بعد از تو حس شعر فنا شد خیال مرد

گفتم مرو که تیره شود زندگانیم

با رفتنت به خاک سیه میکشانیم

گفتی زمین مجال رسیدن نمیدهد

بر چشم باز فرصت دیدن نمیدهد

وقتی نقاب محور یکرنگ بودن است

 معیار مهرورزی مان سنگ بودن است

 

 

 

گفتی که به احترام دل باران باش

باران شدم و به روی گل باریدم

گفتی که ببوس روی نیلوفر را

از عشق تو گونه های او بوسیدم

گفتی که برای باغ دل پیچک باش

بر یاسمن نگاه تو پیچیدم

گفتی که برای لحظه ای دریا شو

دریا شدم و ترا به ساحل دیدم

گفتی که برای لحظه ای مجنون باش

مجنون شدم و ز دوریت نالیدم

گفتی که شکوفه کن به فصل پائیز

گل دادم و با ترنمت روئیدم

گفتی که بیا و از وفایت بگذر

از لهجه بی وفائیت رنجیدم

گفتم که بهانه ات برایم کافیست

معنای لطیف عشق را فهمیدم

آرزویم اینست!!!

نتراود اشک در چشم تو هرگز مگر از شوق زیاد

نرود لبخند از عمق نگاهت هرگز

و به اندازه هر روز تو عاشق باشی

عاشق آنکه تو را می خواهد

و به لبخند تو از خویش رها می گردد

و تو را دوست بدارد به همان

و حدس می زنم شبی مرا جواب می کنی

و قصر کوچک دل مرا خراب می کنی

سر قرار عاشقی همیشه دیر کرده ای

ولی برای رفتنت عجب شتاب می کنی


 

بی تو یک روز در این فاصله ها خواهم مرد

مثل یک بیت ته قافیه ها خواهم مرد

تو که رفتی همه ثانیه ها سایه شدند

سایه در سایه آن ثانیه ها خواهم مرد

شعله های تو ز بی رنگی دریا گفتند

موج در موج در این خاطره ها خواهم مرد

گم شدم در قدم دوری چشمان بهار

 

بی تو یک روز در این فاصله ها خواهم مرد

 

سراینده:شاعران مختلف


<v:imagedata o:title="" src="file:///C:DOCUME~1ADMINI~1LOCALS~1Tempmsohtml1

چهارشنبه 14 آذر ماه سال 1386
دوستی و عشق

عشق از دوست داشتن پرسید.....

 فرق من و تو چیست؟ پاسخ داد: من با یک سلام شروع میشوم و تو با یک نگاه. من با یک دروغ از بین میروم و .. تو با مرگ......

چهارشنبه 14 آذر ماه سال 1386
تاسف

عشق...

 

 گلی است که اگر آن را به قصد تجزیه و تحلیل پرپر کنید،

 هرگز قادر

 نخواهید بود که آن را دوباره جمع کنید..

 

افسوس..آن زمان که باید دوست بداریم کوتاهی میکنیم آن زمانی که دوستامان ندارند لجبازی می کنیم وبعد..........برای آنچه از دست رفته..

                                                                          آه می کشیم......

چهارشنبه 14 آذر ماه سال 1386
راه عشق

کاش قلبم درد تنهایی نداشت ...

 سینه ام هرگز پریشانی نداشت کاش برگهای آخر تقویم عشق ...

 حرفی از یک روز بارانی نداشت کاش می شد راه سخت عشق را ...

                                                        بی خطر پیمود و قربانی نداشت ....

چهارشنبه 14 آذر ماه سال 1386
توکل

 

هرگاه که خدا تو را به لبه پرتگاه برد به او اعتماد کن....

....زیرا یا تورا از پشت می گیرد یا به تو پرواز کردن را خواهد اموخت.... .

چهارشنبه 14 آذر ماه سال 1386
اجابت

خداوند به سه طریق به دعاها جواب می دهد:

او می گوید آری و آنچه می خواهی به تو می دهد .

او میگوید نه و چیز بهتری به تو می دهد.

 او می گوید صبر کن و بهترین را به تو می دهد.

چهارشنبه 14 آذر ماه سال 1386
وصال

دنیا را بد ساخته اند ،

 کسی را که دوست داری، تورادوست نمی دارد.

 کسی که تورا دوست دارد ،تو دوستش نمی داری..

 اما کسی که تو دوستش داری و او هم تو را دوست دارد به رسم و آئین هرگز به هم نمی رسند...

 و این رنج است . زندگی یعنی همین " (دکتر شریعتی)

چهارشنبه 14 آذر ماه سال 1386
لایق

چقدر خوبه ادم یکی را دوست داشته باشه

 نه به خاطر اینکه نیازش رو برطرف کنه

 نه به خاطر اینکه کس دیگری رو نداره

نه به خاطر اینکه تنهاست و نه از روی اجبار

 بلکه

 به خاطر اینکه اون شخص...

                                  ارزش دوست داشتن رو داره

چهارشنبه 14 آذر ماه سال 1386
خاطره ها

عشق مثل آب میمونه.....

که میتونی توی دستت قایمش کنی..آخرش یه روز دستت رو باز میکنی میبینی نیست...

قطره قطره چکیده بی انکه بفهمی.. اما دستت پر از خاطره است......

چهارشنبه 14 آذر ماه سال 1386
بازی دل
بچه ها شوخی شوخی به گنجشکها سنگ می زنند.... و گنجشکها جدی جدی میمیرند.... آدم ها شوخی شوخی زخم می زنند.... و قلبها جدی جدی می شکنند....  شوخی شوخی لبخند می زنی.. و من جدی جدی عاشق می شوم...
چهارشنبه 14 آذر ماه سال 1386
زندگی

زندگی یک آرزوی دور نیست؛ 

 زندگی یک جست و جوی کور نیست زیستن در پیله پروانه چیست؟زندگی کن ؛ زندگی افسانه نیست گوش کن ! دریا صدایت میزند؛ هرچه ناپیدا صدایت میزند جنگل خاموش میداند تو را؛ با صدایی سبز میخواند تو را زیر باران آتشی در جان توست؛ قمری تنها پی دستان توست پیله پروانه از دنیا جداست؛ زندگی یک مقصد بی انتهاست هیچ جایی انتهای راه نیست؛ این تمامش ماجرای زندگیست............................

چهارشنبه 14 آذر ماه سال 1386
بوی دوست

زرد است که لبریز حقایق شده است .....

تلخ است که با درد موافق شده است....

 شاعر نشدیم وگرنه می فهمیدیم پائیز ، بهاری ست که عاشق شده است ...

نخواهم گل که گل بی اعتبار است.. تمام عمر گل فصل بهار است.. تورا میخواهم ازگلهای عالم.. که بوی دوست همیشه ماندگار است..........

چهارشنبه 14 آذر ماه سال 1386
جدایی

شبی غمگین..

شبی بارانی و سرد ....مرا در غربت فردا رها کرد ....دلم در حسرت دیدار او ماند.. مرا چشم انتظار کوچه ها کرد....

 تمام هستیم بود.. و ندانست... که در قلبم چه اشوبی به پا کرد....

 واو هرگز شکستم را نفهمید...............

                                             اگر چه تا ته دنیا صدا کرد...........

چهارشنبه 14 آذر ماه سال 1386
کاش بودی

کاش بودی تا دلم تنها نبود

 تااسیر غصه ی فردا نبود

 کاش بودی تا نگاه خسته ام بی خبر از موج و دریاها نبود

کاش بودی تا دو دست عاشقم

غافل از لمس گل مینا نبود

 کاش بودی تا زمستان دلم این چنین پر سوز و سرما نبود

 کاش

بودی تا فقط باور کنی

                                  بی تو هرگز زندگی زیبا نبود...........

چهارشنبه 14 آذر ماه سال 1386
مهمان بی چراغ
پیاده آمده ام
بی چارپا و چراغ
بی آب و آینه
بی نان و نوازشی حتی
تنها کوله یی کهنه و کتابی کال
و دلی که سوختن شمع نمی داند
کوله بارم
پر از گریه های فروغ است
پر از دشتهای بی آهو
پر از صدای سرایدار همسایه
که سرفه های سرخ سل
از گلوگاه هر ثانیه اش بالا می روند
پر از نگاه کودکانی
که شمردن تمام ستارگان ناتمام آسمان هم
آنها را به خانه ی خواب نمی رساند
می دانم
کوله ام سنگین و دلم غمگین است
اما تو دلواپس نباش ! بهار بانو
نیامدم که بمانم
تنها به اندازه ی نمباره یی کنارم باش
تمام جاده های جهان را
به جستجوی نگاه تو آمده ام
پیاده
باور نمی کنی ؟
پس این تو و این پینه های پای پیاده ی من
حالا بگو
در این تراکم تنهایی
مهمان بی چراغ نمی خواهی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟



چهارشنبه 14 آذر ماه سال 1386
بهانه

کنار آشیان تو،،،

من آشیانه میکنم...

فضای آشیانه را پر از ترانه میکنم...

 کسی سوال میکند                

                         به خاطر چه زنده ای؟

و من برای زندگی تو را بهانه میکنم..........

چهارشنبه 14 آذر ماه سال 1386
یادگار

می دانی عشق چیست؟

 آنچه از چشم تو تا عمق وجودم جاریست.

 

درد می دانی چیست؟

                      آنچه از عشق تو در سینه تنگم باقیست....................

چهارشنبه 14 آذر ماه سال 1386
گمشده

ساده بودم که تو را ساده تجسم کردم..

 بعد لبخند تو با گریه تبسم کردم..

 آشنا با همه پنجره های شهرم..

                                       چون تورا

                                         پشت همین پنجره ها 

                                                                      گم کردم ..........

چهارشنبه 14 آذر ماه سال 1386
فاصله

فاصله با آرزوهای ما چه کرد ...

کاش می شد در عاشقی هم توبه کرد..

فریاد من از داغ توست ...... بیهوده خاموشم مکن ...... حالا که یادت میکنم ...... دیگر فراموشم مکن ........

 

چهارشنبه 14 آذر ماه سال 1386
عشق

در مکتب ما رسم فراموشی نیست.

در مسلک ما عشق هماغوشی نیست.

مهر تو اگر به هستی ما افتد.

هرگز به سرش خیال خاموشی نیست

چهارشنبه 14 آذر ماه سال 1386
تکیه گاه

سکوتم را به باران هدیه کردم

 تمام زندگی را گریه کردم

نبودی .....در فراق شانه هایت...

 به هر خاکی رسیدم ..

                              تکیه کردم.............

چهارشنبه 14 آذر ماه سال 1386
دارایی من

اشکی که بی صداست..

......پشتی که بی پناهست....

......دستی که بسته است.......

...پایی که خسته است..........دل را که عاشق است.....

            ......حرفی که صادق است..........شعری که بی بهاست....

....شرمی که اشناست.........دارایی من است.......................ارزانی شما

چهارشنبه 14 آذر ماه سال 1386
گذشت زمان

زمان بس کند میگذرد...

 برای آنانکه در انتظارند؛....

 بس تند می کذرد...

 برای آنان که می ترسند؛...

 بس طولانیست برای آنان که در اندوهند‌؛ ..

وبس کوتاه برای آنان که سرخوشند؛

 اما

ابدی است برای آنان که

 عاشقند.....

چهارشنبه 14 آذر ماه سال 1386
دل

گفتمش: دل می‏خری؟! پرسید چند؟! ..

گفتمش: دل مال تو، تنها بخند...

 خنده کرد و دل ز دستانم ربود....

 تا به خود باز آمدم او ..رفته بود.. دل ز دستش روی خاک افتاده بود..

 جای پایش روی دل جا مانده بود.......

چهارشنبه 14 آذر ماه سال 1386
تلاش

موج اگر می دونست که ساحل هیچ وقت دستش رو نمیگیره..... هرگز.. نفس نفس ..

نمی زد برای رسیدن ......

چهارشنبه 14 آذر ماه سال 1386
آفتابگردان

غروب شد .. خورشید رفت .. آفتابگردان به دنیال خورشید می گشت .. ناگهان ستاره ای چشمک زد .. آفتابگردان سرش را پایین انداخت .. گلها هرگز خیانت نمی کنند

چهارشنبه 14 آذر ماه سال 1386
عشق

عشق هیچ چیز نمی دهد الا خودش و هیچ چیز نمی ستاند الا خودش

عشق مالک هیچ چیز نیست و در تملک هیچ چیز در نمی آید

چرا که عشق را عشق کافی است.

خلیل جبران

Love gives naught but itself and takes

Naught but from itself

Love possesses not nor would it be possessed

For love is sufficient unto love

Kahlil gibran

سه شنبه 13 آذر ماه سال 1386
درقلمرو دل
درقلمرو دل

آن چه را براستی از زندگی تمنا داری
درین جهان سراغ نتوانی کرد
تمامی آن که مشتاقی وآرزومند...........


نهفته بدرون تست
ودیگر هیچ کجا یافت می نشود
......

در اعماق دل خویش جستجو کن
و چون باز تو راز گوید.....

روشنی پیام را در پندارهای باطل مپیچ.....


او یگانه پیامبر تست...


پیغام را دریاب...

که دل، تنها راه هموار است
به جانب عشق و شادمانی و سرشاری.
آن چه در دست های تو گنجد فراتر از قامت دست نرود...........

اما خیالی که بر دل نشیند
همواره فزونی یابد
وسعت پذیرد
و جاودانه در گستره های تکامل
ریشه دواند.....

دل را وسعتی ست به پهنه ی گیتی
و جایگاه عشق است...

تا که در او جای گیرد و لبریزش کند
و این معنای …


مطلق زندگی است.......


سه شنبه 13 آذر ماه سال 1386
مسیر جاده را بگیر و بیا
مسیر جاده را بگیر و بیا ..

آن قدر بیا ،که مفهوم انتظار را درک کنی !

و شوق رسیدن را !

بیا ..

آن ته ،

سه کنج دیوار ..

مرا خواهی دید !

اناری سرخ در دست ،

خیره به چشمانت ،

در آرزوی یک ثانیه با تو بودن ،

منتظرت هستم.....................

کسی ندانست گریه هایم برای توست؟

 

کسی ندانست گریه هایم  برای چیست؟

 

بغض گاه و بی گاهم...سکوت جدایی

 

باران اشکم....دشت تنهایی

 

از تو شروع شد...اغاز یک هجرت

 

هجرت تو...بر ساعت زمان نقش بست

 

خواهش من...از رویای خواستنت گذر کرد

 

در گذرجاده تنهایی... بدون تو

 

بدون تمام یاد گاریهات

 

رفتن از تو نبود...رفتن از خودم بود

 

از ا لتما س های کودکانه قلبم

 

که دیوانه وار دلتنگت شده بود..............

به امید سحر می مانم امشب